من در گیر یکار جدیدم فعلا نمی تونم بیام از این بابت عذر خواهی میکنم بعدا به تون سر میزنم
به سراغ من اگر می آیی نرم وآهسته بیا که مبادا ترگ بردارد چینی نازک تنهایی من
سلامی چوظرافت بالهای پروانه .ولطافت باران .
یارب از دلهای ما سوز محبت را مگیر .این تجمع این توسل این ارادت رامگیر .هستی مابستگی داردبه عشق دوستان هر چه می خواهی بگیر اما رفاقت رامگیر...
سلامی به گرمی آفتاب .خروشان بودن دریا. دلگیر بودن زمستان .ومهتابی بودن شبها وبه شبنم صبحگاهی.
دوست دارم عاشقانه تر ببینم زندگی را.دریارا دوست دارم با تمام جذر ومد آن یا تمام ناملایمتهایش.دوست دارم بر ساحلش قدم زنم .و به نجواهای عاشقانه اش گوش فرادهم.خدایا راز من ودریا را برای ماهیان فاش مکن ....
سلامی همانند ظرافت بالهای پروانه
در روزگاران قدیم در شهری نه چندان بزرگ دختری زندگی می کرد که مادرش را در کودکی به خاطر فقر از دست داد پدرش که آدمی قمار باز بود فقط به دنبال عیش ونوش خود بود ومارال مجبور بود روزها در خانه های مردم کار می کرد تا با پول آن شکم برادر کوچکش را سیر کند گاهی اوقات وقتی پدرش در سختی کمبود پول قرار می گرفت با زور وجبر پول رو از مارال می گرفت و به دنبال خوش گزرانی خود می رفت وتنها خستگی برای مارال باقی می ماند و گاهی اوقات شبها با شکم گرسنه می خوابیدن یک روز مارال خونه یکی از ون اشراف زادها مشغول کار بود که صدای در آمد خانم خونه به مارال گفت درو باز کن . مارال جارورو پایین گذاشت وبه طرف در رفت وقتی در رو باز کرد با یه جوون خوش تیپی رو به رو شد مارال بی اعتنا از ظاهرش وجمالش گفت :بفرمایید با کی کار داشتید مرد جوان گفت ادوارد هستم برادر خانوم یه لحظه مارال سر جاش خشکش زد . با ترس ووحشت سرش وپایین گذاشت وگفت بفرمایید با عجله خواست چودانش را بگیرد که ادوارد دستش را گرفت .مارال نگاهش کرد و بعد ادوارد به داخل منزل رفت....
1. مارال بعد از چند لحظه به خود آمد وخودشو جمع وجور کرد ومشغول کارش شد اما در دلش غوغایی بود نکنه به بانو بگه آن وقت بانو منو بیرون بکنه خدایا نه کمکم کن اگه بیرونم کنه چطور شکم دو نفر دیگرو سیر کنم در همین افکار به سر می برد که زنگ خدمت کاران به صدا در آمد .مارال در افکارش غوطه ور بود و صدای زنگ رو نشنیده بود در همان حال سرپرست خدمتکارا که حتی از بانو هم ترسناکتر بود با صدای بلند فریادزد خدمتکار مگه صدای زنگو نشنیدی مارال که از ترس نزدیک بود پس بیفته سرشو انداخت پایین وعذر خواهی می کرد بعد از اینکه نزد بانو رفتی وکاراتو انجام دادی بر می گردی و تمام راه پله هاو لباسهای کثیف رو می شوری در ضمن حقوق امروزت رو هم نمی گیری تا یادت باشه که حواست رو جمع کنی. این تنبیه سختی برای مارال بود با اون همه خستگی که داشت .مارال ناراحت نزد بانو رفت. بانو زیر چشمی نگاهش کرد وگفت: کجا بودی تا حالا. مارال با عذر خواهی موضوع رو به بانو گفت در همان لحظه ادوارد وارد اطاق شد...ادوارد جوانی قد بلند و سفید پوستی بود که چشمانش قهوه ای است .مارال به ادوارد احترام گذاشت ومنتظر آن شد تا خانوم کار هایش را به او بگوید و او برود . مارال نگاه های سنگینی را بر خود احساس می کرد . مارال خودشو جمع وجور کرد . بعد از گرفتن گزارش کار های خانم از اطاق خارج شد. و خود را مشغول انجام کارها کرد تا از فکر ادوارد و افکارهایی که در موردش د اشت خارج شود .آیا او آدم هوسرانی است ودر مورد من افکار بدی بر سر دارد .هر روز ادوارد به بهانه هایی خود را بر سر راه مارال قرار میداد تا او را ببیند وهر بار مارال از او بیشتر فاصله می گرفت .ادوارد دلیل اینهمه بی اعدتنایی از جانب مارال را نمی دانست.و از او سوال هم نمی کرد .یه روز سرپرست لیستی ازمواد غذایی آشپ زخانه را به مارال داد تا خریداری کند . ادوارد از بیرون رفتن مارال با اطاع شد و به بهانه ای از خانه خارج شد واورا تعقیب کرد مارال خریدهاشو انجام داد ودر راه خانه بود که چند تن از ولگرد ها جلوشو گرفتن مارال برای نجات خودش دست به هر کاری زد اما آنها خیلی قوی بودند یکی از اونا سبد غذارا به زور از دستش کشید واون هم برای پس گرفتنش خیلی خیلی تلاش کرد اما یکی از اونا مارال رو حول داد ومارال به شدت زمین خورد واونا تمام غذا ها رو با خودشون بردند . مارال مات ومبحمت فقط جلو نگاه می کرد واصلا متوجه خونی که از پیشانیش می آمد توجه نکرد . که در همان لحظه ادوارد رو در مقابلش دید .مارال از روی زمین بلند شد یه لحظه سرش گیج رفت که ادوارد اونو گرفت .ادوارد دستمالش رو از جیبش در آورد و روی پیشانیش گذاشت.مارال در همان لحظه زد زیر گریه .آقا به خدا من مقصر نبودم من تلاشمو کرد اما.. ادوارد سرشو به نشانه تایید تکان داد و گفت با هم می ریم و دوباره خرید می کنیم مارال از اینکه در مورد ادوارد فکرهای بدی می کرد از خودش بدش آمد اونا با هم به بازار رفتن وخریداشونو کردن ودر مسیر با نگاههای گرمشان با هم سخن می گفتند .دیگه نزدیک خونه رسیده بودند که مارال سبد غذا را از ادوارد گرفت و بخاطر کمکش از او تشکر کرد.و به طرف در خدمتکاران به راه افتاد ادوارد اونو با نگاهش بدرقه کرد. هر دوی آنها از اینکه از هم دور شدند غمگین بودند اما عشقی که پنهان بود و نمی توانستند آنرا ابراز ئکنند مارال که از خانواده بسیار فقیری بود وادوارد ...بله چطور ممکن بود دو نفر با آن همه اختلاف طبقاتی با هم ازدواج کنند .این افکار هر دوی آنها را رنج میداد اما نمی توانستند سخنی بگویند.و مجبور بودند عشق خود را از همه حتی خودشان مخفی کنند .ادوارد برای مدت زیادی نمی توانست آنجا بماند چون بایدبه کالج برمی گشت مدتی هم که در خانه خواهرش بود باید برای امتحانات ترمش خودشو آماده کنه.مشغول خواندن درس بود که یک روز متوجه شد مارال به او با کنجکاوی نگاه می کنه بعد ارز کنکاش زیاد متوجه شد که او سواد خواندن نداره وعلاقه زیادی به یاد گیری دارد .پس به او پیشنهاد داد تا به او درس دهد ماغرال خیلی خوشحال ش د چون می توانست خواندن یاد بگیرد وادوارد خوشحال بود چون می توانست اونو بیشتر ببیند.فصل امتحانات ادوارد شروع شد ومجبور بود به دانشگاه برگردد.آن دو نفر با دلی شکسته و غمی سنگین از هم دور شدند مارال در مدتی که ادوارد از اون دور بود مشغول یاد گرفتن درسهایی بود که ادوارد به اون یاد بود .و روزها وشبها را به یاد دیدن دوباره اون سپری می کرد .تا اینکه فصل تابستان فرا رسید وخانم طبق عادات هرساله برای تعطیلات تابستانی خودرا آماده میکرد اما این بار تصمیم داشت ادوارد را هم با خود ببرد .اما این دوری هم برای مارال مشکل بود و هم ادوارد .برای همین از رفتن خوداری کرد وبه بهانه یمرور درسها در امارت ماند.چه فرصت خوبی آن دو بیشتر می توانستند با هم بمانند وهمدیگر را ببینند.مارال به حرفهایی که ادوارد در مورد درس می داد خوب گوش می کرد وخوشحال بود که می توانست بخواند وبنویسد .و آینده خود را روشن میدید .اما نمی دانست سرنوشتش از قبل رقم خورد یه روز از روزهای قشنگ خدا که ادوارد می خواست به کالج برود مارال برایش از عشق ومحبتی که نسبت به اون داشت را نوشت و خواست به اتاقش ببرد کا در راه خانوم رادید مارال اینجا چیکار می کنی . مارال با دستپاچگی گفت می خواستم ببینم آقا لباسهای کثیف دارد بشورم . آقا که که رفته نیازی نیست .مارال با شنیدن این حرف تمام دنیا در مقابل چشمانش تیره وتار شد و حتی نامه که از دستش افتاد را متوجه نشد . خانم چشمش به نامه افتاد. اونو برداشت وداخلش را که دید تمام خشم دنیا در مقابل چشمانش جمع شده بود .مارال در افکار خود به سر می برد که سر پرستار اونو صدازد برو خانم منتظرت مارال که از خشم بانو بی اطاع بود در زد ووارد شد وقتی با چهره غضبناک بانو مواجه شد احساس ترس کرد.بانو با الفاظ تند ی اونو مخاطب قرار داد مارال که از دنیا بی خبر بود با تعجب شبه بانو نگاه می کرد . بانو نامه رو تو صورت مارال پرتاپ کرد وگفت بخون.مارال با دیدن نامه به یاد نامه ای که برای ادوارد نوشته بود افتاد سرش را پایین انداخت وبانو با حرفهایش اورا خوار وذلیل کرد توی گدا که اگرمن نبودم از گرسنگی تو و خانوادهات می مردین حالام برو وسایل تو جوع کن وگمشو بیرون مارال مات ومبحوت نگاه می کرد باور کردنی نبودیعنی دیگه من ادواردو نمی بینم نه نه .باورم نمی شه و با غمی سرشار دردلم انجا را ترک کرد م.روزها گذشت و مارال در منزل مرد ی که حدود 45سالش بود کار می کردو هر روز به امید باز گشت ادوارد روزش را سپری می کرد.یک روز که مارال خسته وکوفته با بدنی بیمار از فعالیت بسیار وقتی به خانه باز گشت پدرش او را صدا زد. هی مارال زود بیا باهات کار دارم مارال نزد پدرش رفت .برات خواستگار پول داری پیدا شده بخت باهات یاراست مارال :خواستگار .بله آقای جیمز اسمل چی آقای اسمل اونکه سنش ازم خیلی بیشتره جای پدر بزرگمه حرف نزن احمق می خوای تا آخر عمرت همین طوری زندگی کنی من دلم برات می سوزه .حرف های مرد طمع کار بوی خوشی نداشت مارال که از کار های پدرش اطاع داشت گفت:راستشو بگو :پدر که در همان لحظه مرد بی رحم به طرفش حمله کرد واونو به باد کتک گرفت .حرف نزن باید با اون ازدواجکنی فهمیدی .مارال با سرو صورت خونی به طرف آشپزخانه رفت وهای های گریه کرد خدایا چرا .چرا سرنوشتوم باید این طور باشد .خدایا ادوارد وبهم برسون . اما چه سود آنهمه آه وناله فردای آنروز مارال برای آقای اسمل پیغام داد که سرما خورده وچند روزی نمی تواند به سر کار بیاید .در طی این چند روز مارال به امید یک معجزه ای بود که رخ دهد اما ..باالاخرهروز موعود فرا رسید ومارال بر خلاف میل باطنی با آن مرد ازدواج کرد .آقای اسمل مرد خوبی بود اما برای مارال هیچ مردی جای ادوارد را نمی گرفت چند ماهی از ازدواجشان می گذشت که مارال به خاطر بی تابیهایی که از دوری ادوارد داشت .دچار بیماری وافسوردگی روحی شد.حتی دکترها هم نتوانستند برایش کاری انجام دهند .پدر مارال انگار اصلا دختری نداشت ووقتی هم بیمار بود نزدش نرفت مارال که دیگه عمرش را به پایان می دید وصیت نامه ای تنظیم کرد ورازش را برای همسرش بازگو کرد واز او خواست تا از برادر کوچکش نگهداری کند.و عذر خواهی و طلب بخشش از همسرش که نتوانست همسر خوبی برایش باشد .مارال همان طوری که آرام ومظلوم و تنها پا به این دنیای بی رحم گذاشت به همان صورت هم رخت از این جهان بست وحتی به آخرین آرزویش دیدن ادوارد بود نرسید ادوارد که از دنیا بی خبر بود .وقتی برگشت وموضوع را فهمید بی درنگ به طرف آدرسی که از یکی از خدمتکاران گرفته بود رفت اما چه سود .دیگر نه مارالی بود که برایش زندگی را معنی کند نه آن دختری که با دیدنش تمام دنیا را پر می کرد از محبت ادوارد با دسته گلی زرد بر سر گورش رفت ووقتی اورا در آغوش خاک دید ناگهان چشمانش تیره وتار شد دسته گل از دستانش افتاد ادوارد خود را بر سر گور مارال انداخت وهای های گریست اما چه فایده مارال عروسک پاک وقشنگش در بستر خاک آرام خوابیده بود .ادوارد به مارال قول داد که دیگر خواهرش را به خاطر ظلمی که به او کرد نبخشد وادوارد تا آخر عمرش به گوشه نشینی رو آورد وبرای معشوقه از دست رفته سرود..
.مارال نگاهش کرد و بعد ادوارد به داخل منزل رفت....
مارال بعد از چند لحظه به خود آمد وخودشو جمع وجور کرد ومشغول کارش شد اما در دلش غوغایی بود نکنه به بانو بگه آن وقت بانو منو بیرون بکنه خدایا نه کمکم کن اگه بیرونم کنه چطور شکم دو نفر دیگرو سیر کنم در همین افکار به سر می برد که زنگ خدمت کاران به صدا در آمد .مارال در افکارش غوطه ور بود و صدای زنگ رو نشنیده بود در همان حال سرپرست خدمتکارا که حتی از بانو هم ترسناکتر بود با صدای بلند فریادزد خدمتکار مگه صدای زنگو نشنیدی مارال که از ترس نزدیک بود پس بیفته سرشو انداخت پایین وعذر خواهی می کرد بعد از اینکه نزد بانو رفتی وکاراتو انجام دادی بر می گردی و تمام راه پله هاو لباسهای کثیف رو می شوری در ضمن حقوق امروزت رو هم نمی گیری تا یادت باشه که حواست رو جمع کنی. این تنبیه سختی برای مارال بود با اون همه خستگی که داشت .مارال ناراحت نزد بانو رفت. بانو زیر چشمی نگاهش کرد وگفت: کجا بودی تا حالا. مارال با عذر خواهی موضوع رو به بانو گفت در همان لحظه ادوارد وارد اطاق شد...
سلامی همانند ظرافت بالهای پروانه
در روزگاران قدیم در شهری نه چندان بزرگ دختری زندگی می کرد که مادرش را در کودکی به خاطر فقر از دست داد پدرش که آدمی قمار باز بود فقط به دنبال عیش ونوش خود بود ومارال مجبور بود روزها در خانه های مردم کار می کرد تا با پول آن شکم برادر کوچکش را سیر کند گاهی اوقات وقتی پدرش در سختی کمبود پول قرار می گرفت با زور وجبر پول رو از مارال می گرفت و به دنبال خوش گزرانی خود می رفت وتنها خستگی برای مارال باقی می ماند و گاهی اوقات شبها با شکم گرسنه می خوابیدن یک روز مارال خونه یکی از ون اشراف زادها مشغول کار بود که صدای در آمد خانم خونه به مارال گفت درو باز کن . مارال جارورو پایین گذاشت وبه طرف در رفت وقتی در رو باز کرد با یه جوون خوش تیپی رو به رو شد مارال بی اعتنا از ظاهرش وجمالش گفت :بفرمایید با کی کار داشتید مرد جوان گفت ادوارد هستم برادر خانوم یه لحظه مارال سر جاش خشکش زد . با ترس ووحشت سرش وپایین گذاشت وگفت بفرمایید با عجله خواست چودانش را بگیرد که ادوارد دستش را گرفت .مارال نگاهش کرد و بعد ادوارد به داخل منزل رفت....
شایسته
به نام خدایی که زندگی بخش است
دوست عزیز الناز .از مطالب زیبایت حتما استفاده می کنم .
تهیه کردند.
در ادامه چطور مورچه ها راه لانه شان را پیدا میکنند؟
دانشمندان درباره انواع مختلف مورچه ها مطالعه کرده وبه این نتیجه رسیده اند که هر نوع مورچه ای طریقه مخصوصی در پیدا کردن راه لانه اش دارد مثلا بعضی از مورچه ها از طریقه نشانه گذاری در روی زمین استفاده میکنند ، یعنی وقتی لانه شان را ترک میکنند علائم روی زمین را نشانه میگذارند تا در موقع برگشت بتوانند از روی آن نشانه ها راه لانه خود را پیدا کنند درست شبیه علائم ساختمانها و یا خیابانها که ما برای پیدا کردن خانه خود از آنها استفاده میکنیم.
دسته دیگر از مورچه ها با نگاه کردن به ارتفاع خورشید و در بالای افق راه خود را می یابند که بشر جز با استفاده از ابزار و وسایل مخصوص قادر به استفاده از این طریق نیست.
بعضی دیگر از مورچه ها هم از نشانه های روی زمین و هم از خورشید کمک میگیرند دانشمندان این را با تجربه هایی ثابت کرده اند. آنها ابتدا روی یک مورچه نشانه گذاری کردند و سپس آن را بحال خود گذاشتند و شروع به تعقیب آن نمودند و بعد از آنکه مورچه تکه خوراکی پیدا کرد و خواست که به لانه اش برگردد ، آنها آن را بلند کرده و نقطه دیگری که درست مخالف لانه اش بوده قرار دادند یعنی اگر قبلا" رو به مشرق بوده حالا رو بطرف مغرب گذاشته شد در این حالت مورچه نمی توانسته از آفتاب کمک بگیرد چون که به نظر آن ظاهرا" آفتاب در یک جای دیگر بود. بنابراین ابتدا مورچه مدتی سرگردان شده و شروع به اینطرف و آنطرف رفتن نمود. ولی بالاخره با یافتن یک نشانه زمینی بخانه خود رسید دانشمندان با تعیین و حساب وقت این آزمایشها به این نتیجه رسیده اند که بعضی اوقات یک مورچه ممکن است چندین ساعت برای پیدا کردن نشانه زمینی که راهنمای او در رسیدن به لانه اش میباشد ، به جستجو بپردازد و در آخر مورچه هائی وجود دارند که با بو کشیدن لانه خود را میابند.
تاقبل از این در تمامی حشرات تنها حشره باهوش زبور عسل بود که از طریق علم هندسه کندوی خود را می ساخت و پس از آن عنکبوت که از روی نقوش هندسی تار می بافت که البته بعدها دانشمندان به این نتیجه رسیدند که زنبور عسل تحت هر شرایطی می تواند نقش را جابجا کرده و پرده ها را با تغییر سایز و زاویه باز هم هندسی بسازد درحالی که اگر تار ینج ضلعی اولیه عنکبوت به هر دلیلی پاره شود عنکبوت برای تعمیر آن قادر به ساخت مجدد آن کوشه یا ضلع نیست بلکه از روی غریزه تنها سوراخ تار را پر می کند.
این مباحث سالها مورد آزمایش قرار گرفت و اعلام شد تنها حشره باهوش که هندسه می داند زنبور عسل است ، اما امروز با خواندن این مطلب در میابیم که مورچه ها نیز بجر قدرتمندی از هوشمندی نیز برخوردارند و حساب می دانند.
مورچه هایی که پاهای آنها در مسیر برگشت بلند شده بود، مسیر را گم کردند.
دانشمندان طی یک آزمایش عجیب ،برای دسته ای از مورچگان کفشهای که پاهای آنها را بلند می کرد تهیه کردند و رفتار حرکتی آنها را بررسی کردند، نتیجه بیانگر این نکته بود که این حیوانات برای اندازه گیری مسافت های مختلف و جهت یابی، قدمهایشان را می شمرند.
محققین بر این باورند مورچه های صحرایی از نوری که از ستارگان در آسمان شب
تابیده می شود، به عنوان کلیدی جهت بازگشت به لانه هایشان استفاده می کنند،
اما هنوز در این مورد که مورچه ها چگونه قادر به اندازه گیری دقیق فاصله ها هستند، شک و شبهه فراوان وجوددارد.
در آزمایش فوق، دانشمندان برای پاهای تعدادی از مورچگان کفشهای بلندو برای برخی دیگر کفشهای کوتاه ، ابتدا دسته ای از مورچه ها با پاهای خودشان از لانه به سمت یک ماده غذایی حرکت کردند، سپس در راه برگشت آنها را با کفشهایی که پاهای آنها را بلند یا کوتاه کرده بود به طرف لانه شان راهی کردند.
نتیجه کار این بود : مورچه ها فاصله ده متری بازگشت به لانه ها را گم کرده و از مسیر اصلی منحرف شدند.
اما زمانی که آزمایشی مشابه با دسته ای از مورچه ها که پاهای معمولی داشتندتکرار شد، آنها به سرعت و سهولت به مقصدرسیدند
Top of Form
|
یادداشت های بازدیدکنندگان |
Bottom of Form
رازرا با خود به خانه ابدیت می برم تا خاک رازم را درک کند.
یک روز فکر می کردم دنیا برایم تمام شد شاید بخاطر احساسی که درونم وجود داشت تا اینکه یکی به گوشیم یه پیام داد.
(یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سروپایی نکنیم)
وحالا بعد ازچند مدتی کمی احساس آرامش می کنم و دوست دارم در آینده ای نه چندان دور به آرزوهایم برسم . برام دعا کنید دوستان عزیزم.